انتخاب تاریخ:   /  /   
<stylestyle ویژه‌نامه بی‌قانون منتشر شد آسیاتک قانون بچه‌ها نیشخط پایگاه جامع اطلاع رسانی صنعت فولاد ایران
بي قانون
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
بي قانون/فرح در کابینه دولت دوازدهم
بي قانون/یک عاشقانه اقتصادی
بی قانون/بوی ماه مهر با تاکتیک اکبر اوتی
نگاهی گذرا به بخشی از برنامه‌های صدا و سیما
بی قانون/ مصائب اول مهر یک عدد انار مهاجر
بی قانون / تورم، تورم تورمت مبارک
بی قانون/ صادرات عارضه یا عوارض صادرات
بی قانون/طنز شهري
بی قانون/پیرمرد‌ها را احتکار نکنید‌
بی قانون/نمایشگاه میلانی، تناولی و باقی ماجرا!
بی قانون/مرگ تدریجی سال چهارمی‌‌ها
بی قانون/عاشقانه‌ای بی‌قانون!
بی قانون/آخرین تاس فضایی
بی قانون/تحمل ندارینا!
بی قانون/ در صورت کمبود پوشک چکار کنیم؟!
بی قانون/آخرین اینتر رو محکم ‌تر بزن
بی قانون/هلند و چین و افغانستان!
بی قانون/چرا باید فامیلی یک نفر با پدرش فرق داشته باشد؟!
بی قانون/بحران کمبود مای بیبی و شیر خشک
بی قانون/عوارض عارضه یا ماست‌هایت را کیسه می‌کنند مبادا کلا
بی قانون/انتظارات ما از آقای جادوگر
بی قانون/یک جعبه نان خامه‌ای
بی قانون/پوشک‌هایت را برای گریه کردن دوست دارم...
بي قانون/پوشک‌پژوهی
بی قانون/قصه‌ چراغ جادو
بی قانون/تلفن‌خونه
بی قانون/سرويس امنيتی
بی قانون/حمایت نادر از سیمین
بی قانون/من و سانسورچی
بی قانون/بابايِ اختلاس‌نكن!
بی قانون/نویسنده‌ها خیلی طفلکی‌ان!
بی قانون/مخلصِ پدر اقتصاددانم برم
بی قانون/وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو...
بي قانون/ قهرمان خنداننده‌شو کیست؟
بي قانون/تیزه!
بي قانون/دست در جیب هم کنیم به مهر
بي قانون/ وسط مسابقه نهار نخورين!
بي قانون/اتهامات یک بهاریتی!
بی قانون/بای فور اِوِر زلاتان!
بی قانون/جایی برای پیرمردها نیست
بی قانون/ما دو بال‌پرواز مرغ‌عشقیم!
بی قانون/از کشف مهم زمین‌شناسی توسط شهرداران
بی قانون/چه زود!
بی قانون/عبور از مرزهای نقدپذیری
بی قانون/سردت نيست؟
بی قانون/کنکور بشم خرج کردن بلدی؟!
بی قانون/خواننده سوپرمارکتی
بی قانون/نقش واردات موز در کمپین فرزندت کجاست
بی قانون/قصه عشق در جاده تهران-قزوین
بی قانون/ماهی کبابی و شنا با پیژامه در دریای خزر!‏
بیشتر
کد خبر: 25261 | تاریخ : ۱۳۹۵/۱۲/۲ - 13:38
بی قانون/«مادرخوانده»

بی قانون/«مادرخوانده»

قانون-مونا زارع

قسمت نهم

بابا روبه‌روی گلرخ نشسته بود و من و هومن بین‌شان. درست مثل روزی که قرار بود ازدواج کنیم. اصلا همه چیز از همان روز شروع شد و نمی‌دانم چرا به مغز هومن نرسید مثل باقی پسرها اول قول و قرار بگذارد و زبان بریزد و بعدش من را بپیچاند و بزند زیر همه چیز و برود! وجدان و مسئولیت‌پذیری و تعهد چیزهای خوبی هستند که وقتی در هومن تجلی پیدا می‌کنند همین دردسر پیش می‌آید که من الان زنش هستم و گلرخ مادرشوهرم. یک روز جمع ۱۵ نفره‌ای از فامیل‌شان را آورد خانه‌مان تا من را ببینند. هر کدام‌شان هم مسئول بازرسی از یک بخش بودند. یک نفرشان شاقول می‌گذاشت تا میزان کجی شانه‌هایم را بسنجد و یکی دیگر اندازه می‌گرفت چند بند انگشت گوشت توی دست‌هایش جا می‌گیرد و آن وسط پیرترین‌شان داد زد «این بچه‌اش نمی‌شه!» گفتیم چرا و گفت پشت پلکم افتاده! توی بهت و حیرت از تشخیص منطقی پزشکی خشک شده بودم که همه‌شان دست زدند و حرفش را تایید کردند. اعتقاد خانوادگی‌شان این است که پلک افتاده برای زن‌ها بد است. اما سر عقد گلرخ با بابا شرط بست که اگر تشخیص‌شان درست باشد همه چیز جور دیگری می‌شود. نه اینکه لفظ بیاید. کتبی نوشتند و امضا کردند و هر شرطی هست فقط بابا و گلرخ از آن خبر دارند. حالا که از پشت پلک افتاده من یک بچه سه ماهه در آمده و شرط را برده‌ایم اما مشکل گلرخ و بابا سر این نیست. بیشتر سر جناق مرغی است که موقع شام با هم شکستند و الان ۵-۶ سالی هست توی این قضیه گیر کرده‌اند. بیشتر هم بابا. از وقتی مامان مرد بابا بیشتر اهل شرط بندی شد. یعنی با مامان هم جناق شکاند و یک بار سیم لخت برق را در دستش گرفت و مامان هم از ترس سیم را از دستش کشید و مُرد. بابا هم گفت یادم تو را فراموش و بُرد! قاعدتا باید از شرط بندی خاطره بد پیدا می‌کرد اما خب واکنش دفاعی‌اش برعکس است. گلرخ از روی مبل بلند شد و دستم را گرفت به طرف دستشویی برد و گفت: «دو دقیقه همین جا باش ببینم چه خبره». چند نفس عمیق کشیدم که صدای ترکیدن چیزی به گوش رسید. در را باز کردم. سیفون از جا کنده شده بود و توی دست‌های گلرخ بود. هومن دوید سمت ما و مادرش را نگاه کرد که با سیفون توی دستش بلند بلند می‌خندد. موهای جلوی صورتش را فوت کرد تا کنار برود و گفت: «دارم بچه‌دار می‌شم!» هومن سکسکه‌ای کرد و گفت: «چندسالته؟!» گلرخ بلند‌تر گفت: «۶۸».هومن دستش را انداخت روی شانه‌ام و گفت: «خب حق داشت سیفون رو بکنه! ما کلا خوب می‌مونیما». می‌دانستم یک جور دیگر، با یک برنامه جدید وارد شده است. جفت‌مان را کنار زد و به طرف یخچال رفت و گفت: «جاوید جان شنیدم اختراع‌های هومن رو توی بقالیت می‌فروشی؟» بابا دماغش را بالا کشید و گفت: «‌هایپر شده» گلرخ از یخچال دبه ماست را بیرون آورد و گفت: «چی هایپر شده؟» بابا که به جای گلرخ به میز تلویزیون خیره شده بود گفت: «هایپرمارکت». گلرخ با دبه ماست نشست روی مبل و انگشتش را فرو کرد تویش و مالید روی صورتش. روی مبل دراز کشید تا ماست‌های روی صورتش نریزد و ادامه داد: «هومن توت فرنگی برش کن بذار روی چشمام. دیگه اوضاع فرق کرده». بابا از جایش بلند شد و با سرش اشاره کرد دنبالش بروم توی اتاق. جلوتر از من راه افتاد و رفتیم توی اتاق. در را بست و گفت: «یه چیزی شده». دستم را روی شکمم نگه داشتم تا آن یک ذره بنده خدا از خبر بد بعدی نیفتد و به بابا نگاه کردم. از آنجایی که خشونت توی خانواده پدری‌ام درجه‌ای از محبت است، بابا زد به شکمم و گفت: «دختر حامله‌ام چطوره؟!» با لگد زدم توی زانوی بابا و گفتم: «بچه اون توعه!» کوباند پس گردنم و گفت: «بچه‌های انجمن تو هایپرمارکت منتظرتن» زدم توی سرم و گفتم: «بریم». اینجور وقت‌ها یعنی مادرخوانده‌ای عنان از کف داده!

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.