انتخاب تاریخ:   /  /   
تلگرام قانون آسیاتک قانون بچه‌ها نیشخط پایگاه جامع اطلاع رسانی صنعت فولاد ایران خبرخوان فارسی
بي قانون
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
بی قانون/ بدليجاتم نشديم!
بی قانون/ قطع کردن یا بریدن؟
بی قانون/عشق است و آتش و دود
بی قانون/ ایتالیا،مناسب برای همه سلیقه‌ها!
بی قانون/رفیقم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
بی قانون/ پیامک‌های تبلیغاتیِ سیم‌کارت‌های وحشت
بی قانون/خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد!
بی قانون/ یافتن مورد صددرصد دلخواه
بی قانون/ طعمه هر مرغكی انجیر نیست
بی قانون/پیاده‌روی زنان درکشورهای غربی خاک برسر
بی قانون/ آلمان لطفا هیتلرش را کمتر کنید!
بی قانون/ خیلی آدمِ ترامپی هستی!
بي قانون/زندگی بدون کلید اینتر
بی قانون/استاندارد ما استاندارد اون‌ها
بی قانون/راز فال حافظ
بی قانون/درس‌هایی از یک نامه محرمانه
بی قانون/سیت کام (۱۶)
بی قانون/گفت و نشنید۳
بی قانون/سیت کام (۱۵)
بی قانون/اریتره ما یه دور می‌زنیم و برمی‌گردیم!
بی قانون/اتحادیه بچه مثبت‌ها
بی قانون/سیت کام (۱۴)
بی قانون/اتحادیه بچه مثبت‌ها
بی قانون/اکوادور چهار سال بمون عمو ببینه!
بی قانون/سیت کام (۱۳)
بی قانون/از امروز همه جریمه‌ها برای تو میشه
بی قانون/چرا رانندگی نمی‌کنم؟
بی قانون/سیت کام (۱۲)
بی قانون/صد من پر قو یک مشت نیست
بی قانون/سیت کام (۱۱)
بی قانون/ آپارتاید، نلسون ماندلا و دیگر هیچ!
بی قانون/سیت کام (۱۰)
بی قانون/شغال که از باغ قهر کنه، منفعت باغبونه
بی قانون/ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی...
بی قانون/سیت کام (۹)
بی قانون/گراز خانه
بی قانون/سیت کام (۸)
بی قانون/روز انتقام
بی قانون/بوی شادی‌‌های ماه مدرسه
بی قانون/داداش داري اشتباه قورت ميدي!
بی قانون/سیت کام (۷)
بی قانون/تابستان!
بی قانون/نرم افزار گمشده محمود
بی قانون/سیت کام (۶)
بی قانون/چشم‌های منتظر به جاده استاندارد
بی قانون/عشق ممنوع!
بی قانون/خوره‌ سیت کام (۵)
بی قانون/شتر خوابیده‌اش هم از خر ایستاده بلندتره
بی قانون/زنده باد کم‌آبی درود بر خشکسالی
بی قانون/تهران به روایت شازده کوچولو
بیشتر
کد خبر: 47728 | تاریخ : ۱۳۹۶/۵/۱۸ - 13:59
بی قانون/لوسِ بدبخت

بی قانون/لوسِ بدبخت

امروز تولدم است اما جز پیامکی که از بانک برایم آمده، کسی هنوز تبریک نگفته. تصمیم گرفته‌ام صدایش را درنیاورم تا ببینم بقیه یادشان می‌آید یا نه.

قانون-مهرداد صدقی

امروز تولدم است اما جز پیامکی که از بانک برایم آمده، کسی هنوز تبریک نگفته. تصمیم گرفته‌ام صدایش را درنیاورم تا ببینم بقیه یادشان می‌آید یا نه. تقریبا به آخر شب نزدیک شده‌ایم و می‌خواهم یکجوری ماجرا را به مامان برسانم که گوشی‌اش زنگ می‌زند. طوبی خانم است. مامان که حواسش به من است، وقتی می‌خواهد جواب بدهد، «الو» و «بله» را با هم قاطی می‌کند و می‌گوید «بَلو». همه می‌خندیم. مامان گوشی را که قطع می‌کند و با لحنی جدی یکدفعه می‌پرسد: امروز شونزدهمه؟

بابا فورا می‌گوید: بَلو!

مامان در حالی که اول به گوشی‌اش و بعد هم به من نگاه می‌کند و انگار چیزی یادش آمده، بلافاصله داد می‌زند: بدوین بریم رو پشت بوم امشب ماه گرفتگیه.

همه بلافاصله گوشی‌ها را برمی‌دارند و به طرفِ پشت بام می‌رویم. آقا نعیم شوهرخاله‌ام هم از توی ماشین دوربین شکاری‌اش را برمی‌دارد. روی پشت بام، خاله هرجوری می‌خواهد با ماه سلفی بگیرد خوب درنمی‌آید. آخر سر عکسی که از زیرِ چانه‌اش گرفته و آن پشتِ سر هم ماه مانند یک نقطه دیده می‌شود، به آقا نعیم نشان می‌دهد و می‌گوید: «خوب شد؟»

آقا نعیم هم می‌گوید: «یجور گرفتی دماغت عین غار علی‌صدر افتاده».

خاله با عصبانیت به شوهرش نگاه می‌کند. از نگاه غضب‌آلودش معلوم است که می‌خواهد یک جمله مردافکن و شوهرپودرکُن بگوید اما پس از چند لحظه تامل و تفکر فقط می‌گوید: «خودت چی؟»

مامان تند تند دارد با فلاش از ماه عکس می‌گیرد. بابابزرگ هم برای دخترهایش که اصلا گوش نمی‌کنند و فقط سر تکان می‌دهند دارد راجع به اصول علمی ماه گرفتگی و نحوه رخ دادنِ آن اطلاعات غلط می‌دهد و حتی اسمش را هم می‌گوید کسوف.

آقا نعیم با دوربینش به ماه نگاه می‌کند اما بعد از چند دقیقه دوربینش از تلسکوپ به پریسکوپ تغییر کاربری می‌دهد و به یاد ایام جوانی با همان دوربین در اطراف دنبال ماه و ستاره می‌گردد. بابا بدون توجه به ماه گرفگی فقط با گوشی‌اش مشغول است. بعد هم زودتر از بقیه منصرف می‌شود و می‌رود پایین. چند دقیقه بعد، بقیه هم پشت سرِ او می‌روند اما من چون باید درِ پشت بام را ببندم، کمی معطل می‌کنم و آخرین نفری هستم که می‌روم. وقتی وارد خانه می‌شوم انگار همه خوابیده‌اند. می‌خواهم چراغ را روشن کنم که یکدفعه همه با هم داد می‌زنند «تولدت مبارک».

اعتراف می‌کنم غافلگیر شده‌ام و از کیکی که رویِ میز گذاشته شده و معلوم است پیکِ موتوری با سرعت آن را آورده و 10 بار هم ناغافل از روی سرعت‌گیر پریده، مشخص است بقیه هم غافلگیر شده‌اند. از ‌بابا و مامان هدایای نقدی می‌گیرم و خاله‌هم بعد از اینکه از من و کیک عکس سلفی می‌گیرد، بر میزانِ هدیه نقدی اضافه می‌کند. آقا نعیم اصرار دارد همان دوربینش را به من بدهد اما عاقبت شماره کارتم را می‌گیرد تا کارت به کارت کند. این وسط انگار فقط بابابزرگ به فکر من بوده. از توی ساکش یک کادو درمی‌آورد. تا کاغذ کادو را باز می‌کنم همه داد می‌زنند: «wow تبلت!» بابابزرگ واقعا مرا شرمنده کرده. جعبه کادو را که باز می‌کنم مشخص می‌شود به جایِ تبلت، گوشیِ اسباب بازیِ گربه‌سخنگو است! می‌دانم که احتمالا برای یکی دیگر از نوه‌های کوچک خریده اما حالا برای اینکه دست خالی نباشد، آن را به من داده. بابا بزرگ را می‌بوسم و می‌گویم «ممنون». گوشی سخنگو هم حرفم را تکرار می‌کند و می‌گوید «ممنون». مامان برای اینکه کادویِ بابابزرگ را جلوی خودش مهم جلوه دهد با اشتیاق می‌پرسد: «چه جالب همه چیو تکرار می‌کنه؟» بابا هم بلافاصله می‌گوید: «بَلو!» و گربه هم تکرار می‌کند.

آقا نعیم که انگار سرگرمیِ جدیدی پیدا کرده، مدام کلمه‌‌های کلیدی می‌گوید تا با تکرار شدنِ آن توسط گربه سخنگو بقیه را بخنداند اما وقتی می‌گوید «غار علی‌صدر»، خاله بلافاصله به او می‌گوید:‌«لوسِ بدبخت». گربه سخنگو هم تکرار می‌کند: «لوس بدبخت!»

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.