انتخاب تاریخ:   /  /   
تلگرام قانون آسیاتک قانون بچه‌ها نیشخط پایگاه جامع اطلاع رسانی صنعت فولاد ایران خبرخوان فارسی
بي قانون
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
بی قانون/ معشوق به خورشت آغشته من
بی قانون/ اهواز خوب بی‌هوا
بی قانون/ اِفشا کردن یا آشکار کردن؟
بی قانون/ پول مال مسئولان است به ما چه؟
بی قانون/فرار مغزها و جوانا اذیت نشو!
بی قانون/ پس من یه شغل برداشتم
بی قانون/ وزارت تنهایی
بی قانون/ این شصت و شش لعنتی!
بی قانون/ غمگینم
بی قانون/ دهه شصتی های ۵۰ سال بعد
بی قانون/چگونه یک صدا و سیمای شخصیِ حرفه‌ای داشته باشیم
بی قانون/چرا بايد تلويزيون ببينيم؟
بی قانون/با خواندن چه کتاب‌هایی مثل بیل گیتس خفن شویم؟
بی قانون/تنگ شدگی عرصه بر مردم
بی قانون/ صالحي! خسته نباشي! خدا قوتت بده!
بی قانون/ خرید دستگاه صفرشمار برای شهرداری
بی قانون/ به عقب برگردید!
بی قانون/ سوختی جانم، چه می‌سازی مرا
بی قانون/ دهانت را می‌بویند تا پاسخ بدهند
بی قانون/ سبیل‌هات‌رو بده من بزنم
بی قانون/ دیگه چی رو ممنوع کنیم؟
بی قانون/ چراغ جادوی فیلتر شده
بی قانون/ هوا را از من بگیر یارانه‌ام را هم!
بی قانون/ فقر= خوشبختی
بی قانون/فرار مغزها از زندان آلکاتراز
بی قانون/اتاق رییس با فیلتر‌شکن
بی قانون/ فرار مغزها از آلکاتراز
بی قانون/ فرار مغزها از زندان آلکاتراز
بی قانون/ اتاق رییس با فیلتر‌شکن
بی قانون/ سوئد، الا کلنگ و تیشه دوست دارم همیشه!
بی قانون/ به هر جا بنگرُم تلگرام ببينُم
بی قانون/ پيشنهادات فيلتري! قسمت دوم
بی قانون/ شرط و شروط رفع فیلتر تلگرام
بی قانون/چگونه سیگار را ترک کردم؟
بی قانون/ ته جوان ایرانی عباس جدیدی است
بی قانون/ پيشنهادات فيلتري! قسمت اول
بی قانون/ تاثیر ژیان بر ناآرامی‌ها
بی قانون/ ول کن تا ول کنم
بی قانون/ مهران رجبی زمانه‌ات را بشناس
بی قانون/ بی‌حیثیت‌شدگان!
بی قانون/ آرایه «آب بندی به اخبار»
بی قانون/ مزایای عجیب فیلترینگ
بی قانون/ چه کسی پاسخگوی بیکاری مسئولان است؟
بی قانون/آهسته ازدواج كنيد!
بی قانون/ طالع نحس هفته متولدین ۱۶ تا ۲۲ دی
بی قانون/ عامل اصلی آلودگی فیلترینگ است
بی قانون/ دستِ من نیست
بی قانون/ آهسته ازدواج كنيد!
بی قانون/ گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
بی قانون/هوا را از من بگير اينستاگرام را نه!
بیشتر
کد خبر: 64202 | تاریخ : ۱۳۹۶/۹/۲۸ - 09:10
بی قانون/ ضایع‌ترین یلدا

بی قانون/ ضایع‌ترین یلدا

... خلاصه در میان به جا آوردن عزت و احترام از سوی میزبان و مهمانانش رفتیم داخل و آقای میزبان هم که به طرز مضحکی فکر می‌کرد من سلبریتی هستم به هر کس می‌رسید بنده را چنین معرفی می‌کرد که: «استاد عین میم هستند.

قانون- علي مسعودي نيا

... خلاصه در میان به جا آوردن عزت و احترام از سوی میزبان و مهمانانش رفتیم داخل و آقای میزبان هم که به طرز مضحکی فکر می‌کرد من سلبریتی هستم به هر کس می‌رسید بنده را چنین معرفی می‌کرد که: «استاد عین میم هستند. از بزرگان عرصه‌ شعر و ادب.» و ‌مهمان‌های بدبخت هم هرچند از قیافه‌شان پیدا بود که اصلا در عمرشان اسمی از من نشنیده‌اند، زورکی لبخندی می‌زدند و انگار به حافظه‌شان مختصر فشاری آورده باشند یکهو می‌گفتند: «آهااااا! بله... بله... استاد گرامی... مشتاق دیدار» و بعد بنده را در آغوش می‌گرفتند (البته آقایان حاضر در جمع). خلاصه ما را بردند در صدر مجلس نشاندند و دیس دیس میوه و شیرینی و تنقلات برایم آوردند و سر شام هم یک تپه مرصع‌پلو ریختند که بر فرازش کباب بره‌ای مستقر شده بود و در اکنافش ران‌های مرغ و میگو‌سوخاری و ژله و سالاد سزار مشغول گشت و گذار بودند.

شام که تمام شد چراغ‌ها را خاموش کردند و شمع افروختند تا محیط شاعرانه شود. میزبان خوش‌سلیقه قطعه‌ای تک‌نوازی نی برای‌مان پخش کرد و همزمان رفت و کتاب نفیس حافظی آورد و یک‌راست آمد سمت من که: «استاد! امشب را باید به لطف شما با سخن حافظ لسان‌الغیب متبرک کنیم. زحمت فال و خواندن اشعار باشما!» بنده که بدم هم نمی‌آمد بعد از آن همه تعارف و تحویل الکی و آن‌ همه غذایی که لمبانده بودم، کار مفیدی انجام دهم برای جمع، استقبال کردم و گفتم: «البته در محضر دوستان جسارت است... اما چون امر می‌کنید چشم!»

میزبان گفت: «ما رسم خجسته‌ای هم داریم که نیت را به جمع اعلام می‌کنیم.» به‌به احسنتی گفتم و کتاب را گرفتم و دختر میزبان به عنوان نخستین نفر داوطلب تفال شد. او گفت: «من چند سالیه در کنکور شرکت می‌کنم اما نمی‌تونم توی رشته‌ مورد علاقه‌م قبول بشم. می‌خوام از خواجه‌ شیراز بپرسم امسال وضع من چی‌ می‌شه.» چشم‌ها را بستم و الکی زیر لب وردی خواندم و دیوان را گشودم و خواندم: «درد ما را نیست درمان الغیاث/ هجر ما را نیست پایان الغیاث...» چشم که باز کردم دیدم دخترک دارد مثل ابر بهار گریه می‌کند و مادرش مجبور شد او را به اتاقی دیگر ببرد و دلداری دهد. نگاهی به مهمانان کردم که چنان با غضب به من نگاه می‌کردند که انگار تقصیر من بوده.

خدا پدرش را بیامرزد آقایی داوطلب تفأل شد و مرا از آن وضع نجات داد. نیتش را چنین به جمع اعلام کرد: «بنده قراره به زودی وارد عرصه‌ تولید فیلم سینمایی بشوم و شگون این کارآفرینی را از حضرت حافظ طلب می‌کنم.» چشم‌ها را بستم و توی دل با حافظ لابی کردم که آبروی مرا نبرد و شروع کردم به خواندن: «نه هر که چهره برافروخت دلبری داند/ نه هر که آینه سازد سکندری داند» چشم که باز کردم دیدم مهمان‌ها دارند خیز برمی‌دارند سمتم. میزبان بین من و مهمان‌ها ایستاد و گفت: «آرام باشید! همه‌چیز تحت کنترل است.

اصلا من خودم نیت می‌کنم. من از حضرت حافظ مدد می‌طلبم برای سپاس از همسر عزیزم فرنوش خانم!» فرنوش خانم که تازه از تیمار دختر فارغ شده بود کرنشی کرد و عزیزمی گفت و منتظر ماند. با هول و ولا چشم بستم و دیوان را باز کردم و چنین خواندم: «به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم/ بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم» آمدم بیت دوم را بخوانم که میزبان کتاب را از دستم کشید و گفت: «دیروقت است! راننده‌ من شما را تا منزل می‌رساند!»

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.