انتخاب تاریخ:   /  /   
<stylestyle ویژه‌نامه بی‌قانون منتشر شد آسیاتک قانون بچه‌ها نیشخط پایگاه جامع اطلاع رسانی صنعت فولاد ایران
بي قانون
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
بی قانون/دفترچه سوالات مبانی بی‌آرتی
بی قانون/بازنشسته نشو لعنتی
بي قانون/باغچه‌ بی گُلابی
بی قانون/ماه مهر، ماه مدرسه در دو رايحه
بی قانون/اي داد و بيداد از دست آقای جهانگیری
بی قانون/چرا با FATF مخالفیم؟!
بی قانون/تابستانی که در انتظار پاییز ماندم!
بی قانون/تاپ تن‌ زندگی‌ اجتماعی و شهری ما
بی قانون/محمدرضا گلزار را بهتر بشناسید
بي قانون/عشق سیاسی
بي قانون/نامه‌ای محرمانه به خودم پیرامون fatf
بی قانون/خاطرات خوابگاه شماره ۸۴ وکیل مدافع شیطان
بي قانون/مهارت‌های مناسب دختران
بي قانون/استفاده از مترِ پارچه‌ای در اقتصاد کلان
بي قانون/چرا سریال ممنوعه ممنوع التصویر شد
بي قانون/اولین تجربه روی نیمکت جلوی دانشکده ریاضی
بی قانون/آینده‌نگری تخم‌مرغی
بی قانون/اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا منو accept نمی‌کرد لیلی؟
بی قانون/در آستانه فصلی زرد
بی قانون/واكنش‌ها به پيروزي پرسپوليس مقابل ا لسد
بي قانون/مونیکا بلوچی را بهتر بشناسید!
بي قانون/از پاسخ می‌مانم
بي قانون/اجازه بده هر از گاهی برم فضا
بی قانون/ما دهه شصتي‌هاي پاك كن خور
بی قانون/ توصیه‌های پوشكی براي خانوماي قري
بی قانون/و فیل هم آمپول را تزریق کرد
بی قانون/چاوشي، بهار و نرگس کنار ۴۶۹
بی قانون/ پاییزت را خودت بمال!
بی قانون/بده بستان مسئولان و مردم
بی قانون/چرا وقتی نشون می‌داد شهردارو، سازمان بازنشستگی می‌خند؟
بی قانون/ماه مهر ماه مدرسه در دو رايحه
بی قانون/چشم‌های منتظر به سنگ جاده
بي قانون/وزیر بهداشت را بهتر بشناسید!
بي قانون/چند قدم تا پایان خاطره
بي قانون/فرح در کابینه دولت دوازدهم
بي قانون/یک عاشقانه اقتصادی
بی قانون/بوی ماه مهر با تاکتیک اکبر اوتی
نگاهی گذرا به بخشی از برنامه‌های صدا و سیما
بی قانون/ مصائب اول مهر یک عدد انار مهاجر
بی قانون / تورم، تورم تورمت مبارک
بی قانون/ صادرات عارضه یا عوارض صادرات
بی قانون/طنز شهري
بی قانون/پیرمرد‌ها را احتکار نکنید‌
بی قانون/نمایشگاه میلانی، تناولی و باقی ماجرا!
بی قانون/مرگ تدریجی سال چهارمی‌‌ها
بی قانون/عاشقانه‌ای بی‌قانون!
بی قانون/آخرین تاس فضایی
بی قانون/تحمل ندارینا!
بی قانون/ در صورت کمبود پوشک چکار کنیم؟!
بی قانون/آخرین اینتر رو محکم ‌تر بزن
بیشتر
کد خبر: 67025 | تاریخ : ۱۳۹۶/۱۰/۲۳ - 10:21
بی قانون/ فقر= خوشبختی

بی قانون/ فقر= خوشبختی

رضا و میترا آه در بساط نداشتند. یعنی واقعا هیچ چیزی نداشتند. برای وام ازدواج اقدام کردند که متاسفانه به دلایل نقص پرونده آن هم به آن‌ها نرسید.

قانون- علی رضازاده

رضا و میترا آه در بساط نداشتند. یعنی واقعا هیچ چیزی نداشتند. برای وام ازدواج اقدام کردند که متاسفانه به دلایل نقص پرونده آن هم به آن‌ها نرسید. با تمام این‌ها تصمیم گرفتند که زندگی‌شان را در نهایت فقر و نداری شروع کنند. رضا و میترا معتقد بودند پول آفت زندگی‌های مشترک است و آدم هر چه بی‌پول‌تر خوشبخت‌تر. معتقد بودند که قدیمی‌ها واقعا یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند پول چرک کف دست است. اگر یک آدم پولدار توی خیابون می‌دیدند می‌گفتند: «ولی اینا زندگی ندارن». و همدیگر را بغل می‌کردند و به هم لبخند می‌زدند. ممکن بود به نظر برسد خیلی خوشبختند ولی رضا و میترا می‌گفتند: «اینا قطعا آرامش ندارن. زندگی ندارن این بدبختا» ممکن بود به نظر بیاید که آرامش داشته باشند ولی رضا و میترا می‌‌گفتند: «این آرامش ظاهریه... درونشون غوغاست... کسی چه میدونه شاید مریض باشن و بدن سالمی نداشته باشن». ممکن بود که مطمئن شوند که این خانواده آرامش‌شان واقعیست و مریضی هم ندارند و کاملا اوضاع‌شان خوب است اما میترا و رضا همچنان معتقد بودند: «ولی اینا آخه زندگی ندارن بدبختا...» و دوباره هم را بغل می‌کردند و به هم لبخند می‌زدند و می‌رفتند خانه.

خلاصه... رضا و میترا تصمیم گرفتند زندگی‌شان را در نهایت فقر بگذرانند و نهایت تلاش‌شان را بکنند که فقیر و بی‌پول بمانند. یعنی هرکاری می‌کردند که یک وقت خدایی نکرده پولدار نشوند. حتی یکبار به‌طور کاملا اتفاقی رضا از حسابی که تنها 10 هزار تومان در آن پول بود، برنده جایزه یکی از بانک‌ها شد و یک اتومبیل مدل بالا برنده شد. رضا رفت بانک و سر تا ته‌شان را به فحش کشید و سعی کرد که جایزه را قبول نکند. اما از آنجایی که رضا برنده شده بود، مسئولان بانک به هیچ‌وجه زیر بار نرفتند. رضا در حالی که به بخت بدش لعنت می‌فرستاد ماشین را گرفت و فرستادش ته دره... و با این درایت رضا، آرامش به خانه و خانواده‌شان برگشت و دوباره خوشحال شدند.

به قول رضا و میترا، قدیمی‌ها هیچ چیز را بی‌دلیل نمی‌گویند و واقعا هر که بامش بیش برفش بیشتر. زندگی فقیرانه از نظر میترا و رضا یعنی مشکلات کمتر و آرامش و پولداری یعنی بدبختی و مشکلات فراوان و نداشتن زندگی. رضا و میترا یک حقوق بخور و نمیر در می‌آوردند و بخش اعظم آن پول را هم در کارهای خیریه خرج می‌کردند. با باقی مانده‌ پول هم تا جایی که می‌شد خود را سیر می‌کردند. البته وعده‌ها را هم تا جای ممکن کم می‌کردند تا از هزینه‌ها بکاهند. به هر حال کسی از کم کردن وعده‌ها نمرده. خیلی وقت‌ها هم شب‌ها فقط آب می‌خوردند. بارها شده بود که مریض شدند ولی چون بی‌پول بودند سعی می‌کردند به روش‌های سنتی و صنعتی خودشان را خوب کنند. بالاخره توی قرن‌های گذشته بیمارستانی نبود که بشر برود و آنجا خودش را خوب کند... .

زندگی رضا و میترا خیلی زندگی جذاب و شادی بود. آن‌ها به شدت از این زندگی راضی بودند. توی این هوای آلوده تا جای ممکن سعی می‌کردند توی خانه بمانند و بعضی وقت‌ها هم ناپرهیزی می‌کردند و به خودشان حال می‌دادند و می‌رفتند پارک سر کوچه و روی نیمکت می‌نشستند و حرف می‌زدند و قربان صدقه‌ هم می‌رفتند و بعد هم با هم می‌آمدند خانه. بعضی وقت‌ها شکم‌شان از بس خالی بود صدا می‌داد و قاه قاه می‌خندیدند. از همه مهم‌تر گوشی هوشمند هم نداشتند و بالطبع تلگرام و اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی را هم نداشتند و اعصاب‌شان هم راحت‌تر بود. شاید بتوان به جرات گفت آرامش و خوشحالی‌ای که میترا و رضا توی زندگی داشتند را پولدارترین پولدار‌ها ندارند و واقعا زندگی ندارند بدبخت‌ها.

رضا و میترا بعد از مدتی تصمیم گرفتند نسل‌شان را حفظ کنند. برای همین بچه دار شدند و خدا به آن‌ها یک دوقلوی مامانی داد و اسم‌شان را آرتین و رامتین گذاشتند. اداره‌ زندگی با وجود بچه‌ها کمی سخت شد ولی تمام تلاش‌شان را کردند تا بچه‌ها را هم قانع و فقیر و خوشحال بار بیاوردند. زندگی رضا و میترا و بچه‌های‌شان در نهایت خوشحالی می‌گذشت. اما بعد از مدتی از بی‌پولی و فقر و گرسنگی و مریضی متاسفانه جان به جان آفرین تسلیم کردند و در نهایت خوشحالی و خوشبختی مردند.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.