انتخاب تاریخ:   /  /   
<stylestyle ویژه‌نامه بی‌قانون منتشر شد آسیاتک قانون بچه‌ها نیشخط پایگاه جامع اطلاع رسانی صنعت فولاد ایران
فرهنگ و هنر
آخرین خبرها پربیننده‌ترین خبرها
"پس از برخوردِ جسم سخت به سر" دوباره به روی صحنه می رود
خيز براي تصاحب فصل طلايي!
نامتناهی سازی ذهن در سینما
روايت سكانس هاي در بند!
آغاز ثبت آثار برای شرکت در نخستین جشنواره ملیِ هنرهای دیجیتال
رشد زیر سایه‌ حاشیه ها
ترکیب عشق و سینما با ذائقه شرقی
از فرمان قیصر تا فرمان جوجه فکلی
روایتی از سرگشتی انسانی
کله‌پاک‌کن سینما
وضعيت سيمرغ‌هاي جشنواره مشخص شد
نابودی درک و حضور زیبایی در اثر هنری
بلوغ کارگردانی
فقدان شخصیت داستانی
روزِ فیلم‌هایی که از جشنواره اعتبار می‌گیرند
ميركريمي با «قصر شيرين» به اوج بازگشت
رويارويي انعطاف و اغراق!
وامانده در فرم و مفهوم!
لزوم قانون‌گذاری و نظارت تعاملی در رسانه های مختلف
ديدار با يك ذهن جوان
خط بطلان بر يك گمان!
روز متظاهرانه‌های روشنفکری
صف کشی متـوسط‌ها و ضعیف‌ها
خراشِ فالش بر حنجره موسيقي!
رهایی با فرم‌گرایی
روایتگر زیبای یک فاجعه انسانی
از نگاه کیوریتور
انزواي ژانر وحشت بر پرده نقره اي!
انعكاس سيماي زنان در سيمرغ و سينما
«مردمی بودن» مهمترین ویژگی انقلاب است
آشوبِ ستاره‌هاي خاموش!
اميركبير، فرزند خلف اما ناکام رویاهای ضد استعماری
هنر در بودجه مهجور مانده است
6 ایرانی در فهرست ۵۰۰ هنرمند برتر ۲۰۱۸
طرح مجلس برای وزارت‌خانه‌اي كه متولي است ولي هنر ندارد!
پنجاه ميليون ايراني يك بار هم سينما نرفته اند
آلبوم هاي موسيقي درخواب زمستاني
انیماتوریست شرقی با نگاهی جهانی
هشت کتاب در مینای مهتاب
تقابل جهان دیروز و امروز
پرواز سیمرغ‌ها بر فراز آشیانه!
جدول کامل برنامه نمایش فیلم‌ها در جشنواره فجر
مهرمجوزهای ارشاد پای تئاتر جنجالی
جای خالی و یاد ماندگار
كوتاه آمدن مهدي يراحي در برابر ارشاد
گرته برداري از آمريكايي‌ها در صداوسيما
پیاده شده گان در ایستگاه سلینجر
سطرهاي كتاب در سكانس‌هاي سينما
پشت پرده يك ابطال!
زمان آن رسیده که چرخ صنعت تئاتر ایران به حرکت در آید
بیشتر
کد خبر: 59164 | تاریخ : ۱۳۹۶/۸/۱۳ - 16:00
شاعرانی که در غبار گم شدند
بررسی موضوع سرخوردگي در شاعران دوران نيمايي در بحبوحه پس از ۲۸ مرداد

شاعرانی که در غبار گم شدند

یکی از آسیب‌هایی که دامان شاعران نیمایی و حتی خود را نیما گرفت، مساله اعتیاد است. متاسفانه بسیاری از شاعران معاصر دچار اعتیاد شده و «در غبار گم شدند».

قانون-یکی از آسیب‌هایی که دامان شاعران نیمایی و حتی خود را نیما گرفت، مساله اعتیاد است. متاسفانه بسیاری از شاعران معاصر دچار اعتیاد شده و «در غبار گم شدند».
به گزارش قانون،  البته ناگفته نماند که بحث هاي اين چنيني مختص شاعران نیمایی نیست بلکه در شعر کلاسیک نيز با این موضوع برخورد می‌کنیم؛ به‌عنوان مثال حافظ در غزلی چنین می‌گوید:
ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد
در می کهنه دیرینه ما افیون کرد
این قدح هوش مرا به یک باره ببرد
این می این بار مرا پاک ز خود بیرون کرد
اما گویا از دوره صفویه به بعد است که این موضوع عمومی می‌شود. در واقع از دوره صفویه است که شعر به قهوه‌خانه‌ها راه می‌یابد. تذکره‌نویسان به تفصیل درباره اعتیاد شاعران این دوره نوشته‌اند(رجوع شود به تذکره نصرآبادی). صفی‌صفاهانی از شاعران این دوره می‌گوید:
در وقت خمار چون یزیدم
بنگم چو رسید بایزیدم
و این دو بیت از طالب آملی:
طالب نصیب ما ز می لاله رنگ نیست
ما را برات نشئه به افیون نوشته‌اند
...
روی گردان می‌شود از صحبتش فیض شراب
همچو طالب هر که او معتاد افیون می‌شود
صائب یکی از بزرگ‌ترین شاعران دوره صفویه ‌نيز گرفتار این بلا بوده است:
صائب آن کیفی که مخموران نیابند از شراب
در طلوع نشئه تریاک می‌یابیم ما
و یا این بیت:
غاقل مشو چو لاله ز ادراک نشاتین
یک کاسه ساز باده و تریاک را به هم
و یا:
صائب کدام غبن به این می‌رسد که ما
داریم می به ساغر و تریاک می‌زنیم
این موضوع در بین شاعران و روشنفکران مشروطه نيز دیده می‌شود. به عنوان مثال بهار در قصیده‌هايی، چنین می‌گوید:
روزگار آشفتگی دارد به سر کو همدمی
تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی
آتش و ابر و دم و دود است پیدا در افق
کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی
احمد کسروی در کتاب «زندگانی من» به مساله تریاک‌کشیدن خود با ملک الشعرای بهار و وحید دستگردی اشاره می‌کند و چنین می‌نویسد: «نخست بارکه من تریاک را دیدم و شناختم در شوشتر در زمان گرفتاری به جنگ می‌بود. چون ما گرفتار می‌بودیم و هر روز کارمندان عدلیه به خانه من آمدندی و در شوادان (زیرزمینی) با هم به‌سر بردیمی، یکی دو تن از آنان تریاک کشیدندی. چون گاهی به من نیز تعارف کردندی، می‌پذیرفتم و می‌گرفتم. سپس که به تهران آمدم، چند بار در خانه‌های ملک‌الشعرا و وحید دستگردی، همان رفتار تکرار شد».
و این بیت از شهریار:
مستی می زنده باد و نشئه افیون
زین دو برون زندگی عذاب الیم است
شاعران نیمایی
همان‌گونه که در آغاز بحث اشاره کردیم، بسیاری از شاعران نیمایی ،گرفتار افيون شده و در غبار گم شدند. اين موضوع گذشته از نتيجه آشنايي با شاعران اروپايي، نتيجه وقایع 28 مرداد است. بعد از وقایع 28 مرداد، روشنفکران از نظر روحی چنان در هم شکسته و سرخورده شدند که دیگر همه چیز را تمام شده پنداشته و جز تیرگی و تباهی چیز دیگری نمی‌دیدند؛ از این رو به دنبال دارويي مي‌گشتند تا کمي از دردشان بکاهد و براي لحظاتي هرچند اندک، غم شکست را از ذهن‌شان بزدايد. نصرت رحمانی در مصاحبه‌ای در این باره چنین می‌گوید:«شکست سبب شد ما که مبارزان جوان آن دوره و یکسره در خدمت آرمان‌های مبارزه بودیم، به مشتی آواره خیابان‌ها و میخانه‌ها و قهوه خانه‌ها تبدیل شویم! امید، شاهرودی، سهراب سپهری‌و منوچهر شیبانی در آن فضای درد و یاس و شکست و آوارگی، به تهران سرازیر شدند تا ما شویم (آخر کسی نبود حال‌مان را بپرسد). ما نسلی بودیم که یاس ، درد، شکست، دربدری و آوارگی کشیده بود و من صدای این نسل را فریاد زدم».
رحمانی در کتاب «مردی که در غبار گم شد» - که در آن سرگردانی و آوارگی روشنفکران را به تصویر کشیده- درباره پناه بردن به میخانه‌ها چنین می‌نویسد: «ما فرزندان نسلی بودیم که هرگاه دست‌های‌مان را به سوی يكديگر دراز کردیم تا زنجیری ببافیم، بازوهای‌مان را قطع کردند! چون روزی نيز فریادها را خواستیم، خفه‌مان کردند، پس به دنبال هم‌ناله‌ها می‌گشتیم، در کنار هم بودیم و سینه‌های‌مان لبریز از ترانه بود امام می‌ترسیدیم تا برای يكديگر بخوانیم؛ با چشم‌های‌مان صحبت و با شعرهای‌مان زندگی می‌کردیم. ما به ‌يكديگر نیاز داشتیم، تنهایی ما را می‌جست و تنها جایی که می‌توانستیم خلأتنهايی را پر کنیم، میخانه بود، میخانه.
ما کودکان سرزمینی بودیم که به جای اینکه دهن‌مان بوی شیر بدهد، بوی الکل می‌داد!
سینه‌های لبریز از احساس، گلوهای بغض کرده، آوازهای در حنجره خشکیده، شعرهای سروده و بالاخره برای جلوگیری از این انفجار، انفجاری که تنها خودمان را از بین می‌برد، نه دشمن را، بايد چاره‌ای ‌مي‌جستيم، تنها چاره، الکل بود... الکل! تنها جایی که می‌توانستیم برای لحظاتی چند با هم بسوزیم و بگرییم شاید آرامشی بیابیم، میخانه بود، میخانه!».
نصرت رحمانی در بین شاعران نیمایی، گوی سبقت را از بقیه ربوده است و شعرهایش بیش از شعرهای سایر شاعران، غريب بود:
نصرت! چه می‌کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می‌کشی!
گمگشته‌ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده‌ام که تو تریاک می‌کشی
رحمانی بر تارک این شعر چنین نوشته است: «آیینه روشن روح هنرمندان جوان ما از غبار گذشته‌ها زنگار گرفته است. پس شگفت نیست اگر بشنویم که ‌به آغوش فراموشی افیون و الکل پناه می‌برند. شعر زیر گلایه مادری از فرزند هنرمند خویش است ولی این شکوه تنها، شکوه یک مادر نیست بلکه شکوه همه مادرها و پدرهاست که چشم به راه هنر درخشان فرزندان خویش نشسته‌اند. من در این شعر «خود» را نمونه آن دسته از هنرمندان قرار داده‌ام تا شايبه تهمت بر کسی نرود».
در واقع هدف رحمانی از سرودن شعر تریاک، به نوعی اعتراض علیه جامعه‌ای است که غبار همه جای آن را فرا گرفته و بسیاری از روشنفکران و هنرمندان را به کام خود کشیده است. رحمانی با این شعر علیه ناهنجاری‌های جامعه عصیان می‌کند و صدایش را به گوش همگان می‌رساند. به عبارت دیگر، خود رحمانی در این سال‌ها هنوز در غبار گم نشده بود و همان‌گونه که اشاره کرده، او خود را خطاب قرار داده تا شايبه تهمت بر کسی نرود. دلیل این ادعا، سخنان کسانی است که از نزدیک، او را دیده و با او رابطه‌ای نزدیک داشته‌اند.
دفتر «کوچ» -که این شعر نيز در آن درج شده- در 1333 چاپ شده‌است؛ در حالی‌که به استناد سخنان دوستان و نزدیکان رحمانی، وی حتی زمانی که داستان «مردی که در غبار شد» را در 1336 و 1367 می‌نوشت، هنوز در غبار گم نشده بودوپس از این سال‌ها متاسفانه «در غبار گم شد». شبنم جهانگیری، از دوستان نزدیک رحمانی، در این زمینه چنین می‌گوید: «او در هر چیزی که می‌گفت، صادق بود. به‌جز در مورد مردی که در غبار گم شد، در بقیه موارد به راستی صادق بود. این را می‌گویم به ‌دليل اینکه ممکن است در بررسی زندگی و آثار نصرت‌رحمانی شاعر جایی با آن برخورد کنید، صادقانه به شما می‌گویم که قبل از نوشتن مطلب «مردی که در غبار گم شد» نصرت با شیطان سفید سر و کاری نداشت و به نظر من شاید مدت‌ها بعد از آن بود که اعتیاد به «غبار» پیدا کرد اما زمانی که این مطالب را می‌نوشت، یعنی در حوالی 1336 و 1337، تکرار می‌کنم ، نصرت هیچ اعتیادی به «غبار» نداشت. نصرت واقعی آن زمان، ربطی به نصرت مردی که در غبار گم شد، ندارد. در آن زمان، یعنی نیمه دوم دهه 30، چون عده زیادی از بزرگان ما، از جمله جمعی از هنرمندان و شعرا و نویسندگان،همچنين داریوش رفیعی که رفیق خود نصرت بود، اعتیاد شدیدی به مواد مخدر به ویژه هرویین، پیدا کرده بودند و نصرت که به‌عنوان یک انسان مسئول از این قضیه به شدت رنج می‌برد، در صدد برآمد «مردی که در غبار گم شد» را بنویسد و برای این کار از خودش مایه گذاشت، یعنی می‌خواهم بگویم این مرد آن‌قدر دلاور و دریا دل بودو دل شیر داشت که خودش را قهرمان این ماجرا کرد که نوعی مبارزه و به جنگ قدرت رفتن بود و من ‌نيز خودم مدتی این کار را کردم. چرا؟ چون همه از چپ و راست شروع به حمله دسته‌جمعی و ناجوانمردانه ‌به نصرت رحمانی کردند و نصرت به خشم آمد و نوشت: « شما نامردان دروغگو، همه‌تان آلوده‌اید و از اینکه من پرده‌ها را بالا زده‌و دارم از عمق این فاجعه‌ای که گریبان این جامعه را گرفته سخن می‌گویم، به وحشت افتاده‌اید که مبادا چهره ناپاک شما را نشان دهم و رسوای‌تان سازم، برای همین است که چنین رذیلانه با من رفتار می‌کنید». من مقاله «من هم در غبار گم شدم» را نوشته و برای نصرت فرستادم که با مقدمه نصرت که می‌گوید:زبیده جان از خواندن نوشته‌ات گریه کردم و... در امید ایران چاپ شد».
وی در ادامه می‌افزاید:اینکه می‌گوید: « نصرت! شنیده ام که تو تریاک می‌کشی» و... این‌ها نه به‌دليل این است که این کار را توجیه کندبلكه برای این بود که نشان دهد توی این اجتماع چنین کثافت‌هایی وجود دارند و همه سکوت کرده‌اند. کاری که نصرت می‌کرد، به راستی دشوار بود و خیلی دردسر داشت. خوانندگان برای آگاهی بیشتر از زندگی و اعتیاد رحمانی می‌توانند به کتاب نصرت رحمانی از مهدی اورند مراجعه کنند که در آن مهدی اورند با دوستان و نزدیکان رحمانی به گفت‌وگو نشسته و از زاویه‌های مختلف به زندگانی وی پرداخته است. رحمانی با سرودن شعرهایی مانند تریاک، خود را بدنام می‌کند تا به‌اين صورت علیه جامعه و سنت‌های غلط حاکم بر آن عصیان کند. رحمانی آدم عجیبی است، خود او در مصاحبه‌ای چنین می‌گوید:«درباره خودم جایی نوشته‌ام که نصرت‌رحمانی از جمله بیماری‌هایی است که هر قرن، یک نفر به آن مبتلا می شود! ما شاعران، آدم‌های دیوانه، یاغی و به هر حال غیرعادی هستیم و در میان شاعران، پدیده«رحمانی» همان‌‌گونه‌که گفتم، اپیدمی ناشناخته‌ای بود. در آن فضای بعد از سال32،کسی آمده بود که صدای تازه‌ای داشت. زبان کوچه و بازار را به کار می‌برد. مسائل، آدم‌ها و فضای زندگی شهری مردم عادی و روشنفکران را تصویر وعلیه اخلاقیات حاکم، ریا و دروغ شورش می‌کرد. از سقاخانه‌ها، کوچه ها، مساجد و بازارهاو حتی از «شهرنو» تصویر می‌داد؛ از واقعیت‌هایی که دیگران یا نمی‌دیدند یا نمی‌خواستند ببینند؛ از زندگی، مردم و شکست،از نسلی كه از دست رفته بود».
اگر بخواهیم در ادبیات معاصر نظیری برای رحمانی پیدا کنیم ،بدون شك او حسین منزوی خواهد بود. اگر رحمانی شعر تریاک را می‌سراید و به این طریق علیه پلشتی‌ها عصیان می‌کند، منزوی با غزل« می‌آمد از برج ویران مردی که خاکستری بود» این رسالت را ادامه می‌دهد؛ در واقع رحمانی در منزوی تکرار می‌شود(در این باره به مقاله بدرقه دیرهنگام از مهدی اورند رجوع شود):
می‌آمد از برج ویران مردی که خاکستری بود
خرد و خراب و خمیده تصویر ویران‌تری بود
...
اکنون به زردی نشسته است از جرم تخدیر و تدخین
انگشت‌هایی که روزی مثل قلم جوهری بود
در شعر «شعر ناتمام» رحمانی، شعر و سیگار را در کنار يكديگر می‌بینیم؛ به‌اين صورت که شاعر سیگار می‌کشد و شعر می‌گوید؛تو گویی اگر دود نباشد، شعری ‌نيز نخواهد بود!
سیگار می‌کشم
سیگار می‌کشم و دگربار
شعر غروب را آغاز می‌کنم
نه تصویر پاک نیست
در من ملال هست
در شعر حال نیست
البته شعرکی‌ست ولی دردناک نیست
سیگار می‌کشم
سیگار می‌کشم
سیگار...
احمد شاملو ‌نيز در شعر حماسه لفظ «سیگار» را به کار برده است:
در کوچه
پشت قوطی سیگار
شاعری
استاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:
« انسان خداست.
حرف من این است.
گر کفر یا حقیقت محض است این سخن
انسان، خداست
آری این است حرف من».
اگرچه شعر شاملو، شعر پاک و تمیزی است و بوی تریاک و الکل نمی‌دهد و در خدمت مقاومت و مبارزه است اما تصاویری از او موجود است که او را در حال کشیدن سیگار نشان می‌دهد.
رحمانی گاهی ‌نيز به شیوه‌ طنز با این موضوع برخورد می‌کند. در قسمتی از شعر «حسن در ختام» این نوع برخورد را می‌بینیم:
جانا قدح کشیدن، در دود نی دمیدن
کاری خوش است اما بیما بود حرامت
در دود یشم قلیان رازی بود به پنهان
اعجازهاست در آن چون شعر در کلامت
عمران صلاحی، طنز پرداز نیز ،شعری درباره «قلیان» دارد که در آن به اعجاز قلیان اشاره کرده است:
پک به قلیان می‌زنم
شعر قل قل می‌کند
روی قلیان، طبع من گل می‌کند!
مساله افیون، بعد از وقایع 28 مرداد، چنان در بین شاعران شیوع پیدا کرد که حتی عنوان بعضی اشعار را نیز به خود اختصاص داد. «گل افیون» رحمانی و «سبز» اخوان ثالث، نمونه این نوع شعرهاست. قسمتی از شعر «گل افیون» رحمانی را می‌خوانیم:
در عطر گرم آفتاب و دشت‌های شرق
آنجا که می‌روید برای آدمی گل گندم
این دانه زرین برای زیست
این هسته نیرو برای هستی آدم
گویند :
می‌روید گلی مسموم
خشخا ش
بندی او گردد هر آن کس بویدش یک‌بار
فرجام از هستی شود بیزار.
درمان هر دردیست
درمان برای مرگ
درمان برای زیست
خود نیز باشد درد بی‌درمان!
رحمانی، حدیث نسلی را باز می‌گوید که در اوج جوانی پیر شد؛ نسلی فریب خورده که به جای آزادی، «غبار» نصیبش شد. حدیث رحمانی، حدیث جوانانی است که از ناهنجاری‌های جامعه به تنگ آمده‌اند اما کاری از دست‌شان بر نمی‌آید مگر ویران کردن خود!باوری، سراپای وجود این نسل را فرا گرفته است. این نسل دیگر امیدی به بهبودی اوضاع نداردو دیگر بر نمی خیزد؛ یعنی توانش را ندارد. این نسل وقتی که دید دیگر نمی تواند علیه دشمن قیام کند، علیه خود قیام کرد و در یخچال بنگ و باده یخ بست:
بدرود
هم راه نسلم سرد چالی را پذیرایم
در خواب یخ تا بازگشت تو
ای قبله عصیان
آواز گام تو
بی باورم از لای لای جادوی این خواب
این افسانه افسون
دیگر منم یخ بسته در یخچال بنگ و باده و افیون
پیموده‌ام پیموده‌ام این راه
در زیر سیل خون
ای وای من
بدرود
در شعر «در زیر تیغ» ‌دوباره رحمانی به این موضوع اشاره می‌کند:
آه...
اینجا چه می‌کنیم؟
ما در غبار الکل و افیون
پرورده می‌شویم و گل می‌کنیم
و روشنفکر خواهم شد
آفت برای نسل‌های پیاپی
فرخزاد در قسمتی از شعر «آیه‌های زمینی» به همین موضوع اشاره می‌کند که بی شباهت با قسمت پایانی شعر «در زیر تیغ» رحمانی نیست:
مرداب‌های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی‌تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشید
نادرپور نیز در شعر «مرثیه‌ای برای بیابان و شهر» - که در آن بخشی از روزگار خویش را گزارش می‌کند - به همین مساله اشاره می‌کند:
دیگر صدای خنده گل‌ها
الهام بخش پنجره‌ها نیست
آواز کار حنجره‌ها نیست
سیگار – در میان دو انگشت –
از دیر باز جای قلم را گرفته است
و دود اعتیاد
دل‌ها و خانه‌ها را تاریک کرده است
م.آزاد در شعر «فصل خفتن» هم به مساله اعتیاد و هم به 28 مرداد اشاره می‌کند:
هر نیمه شب از آن‌سوی تاریکی
فریادهای خونین می‌آمد
در بیست و هشتمین روز
از ماه سرخ مرداد
اشباح کور، هرشب
پای درخت‌ها
یک چهره‌ي‌ دردیده به‌جاي‌ می‌گذاشتند
و ما می گریختیم
تا قلب نخلستان
و عاشقان و ملاحان، هر شب
ما را به بوریاها می‌خواندند
از خانه‌های سیمانی، تا کنار شط
هر خانه‌‌ای نشانه‌ی نخلی بود
آنجا سقوط بود
و دشنه‌های فولاد
از قلب آفتاب گذر می‌کرد
آنجا هزار دست
ما را به ذوب می‌خواند
شب، زرد و پرهیاهو
آفاق بی‌پرنده‌ی دوری داشت
گاهی صدایی طولانی، در شهر
از مرگ یا سقوط خبر می داد
در ایستگاه پنج
مردی میان آتش‌ها می سوخت!
ما می‌گریختیم
از خاکریز راه
آرام می‌گذشتیم
و دود باستانی افیون
ما را به دوردست قرون می‌برد
اخوان ثالث نیز در شعر «نادر یا اسکندر؟» که در آن به وقایع 28 مرداد اشاره کرده، به این موضوع اشاره می‌کند و اذعان می‌دارد که دیگر کار از کار گذشته و جز پناه بردن به «باده و افیون و بنگ» کار دیگری از ما ساخته نیست:
آب ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
علاوه بر این، اخوان ثالث، شعری به نام «سبز» دارد که در آن به نوعی به تعریف و تمجید از افیون پرداخته است:
با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وان سوی صحرای خدا رفتم من نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردند من نمی‌گویم که باران طلا آمد با تو لیک ای عطر سبز سایه پرورده ای پری که باد می بردت از چمنزار حریر پر گل پرده تا حریم سایه های سبز تا بهار سبزه های عطر تا دیاری که غریبی‌هايش می آمد به چشمم آشنا، رفتم
سعیدی سیرجانی نيز در کتاب «زیر خاکستر» که در 1344 به چاپ رسیده، شعری دارد که در آن به توصیف وافور پرداخته است:
سیه چرده ای، لاغراندامکی، نجاتم دهد از غم روزگار
به زهرش کنم تلخی غم علاج، به افعی پناهنده گردم ز مار
چو در پرتو آتش افتد به تاب، مُکم، قیرگون شیره جان او
خزد، نرم نرمک به گور سیاه،سیه جسم بی جان پیچان او
نفیرافکن از تاب آتش خزد، به غار سیه مار چنبرزده و زان رخنه گردد به کامم روان، سیاه اژدر تن به آذرزده
...
به نیروی سیاله نشئه بخش، فراز فلک بال و پر، وا کنم
رها از کمند زمان و مکان، جهان تا جهان را تماشا کنم
منم شاه اقلیم وارستگی، سیه دود او، هاله تاج من
قوی فکرتان، آسمان همتان، گه نشئه بینند معراج من
تو گر زهر خوانیش و گر پادزهر، مرا پادزهر است و داروی غم
که جز نیش سوزن نیارد برون، بن خار در پای کرده ورم
تو ای فارغ از غم، به انکار من، چه کوشی که جانت غمین نیست نیست!
بدانستی ار درد من داشتی، که مارا دوایی جز این نیست نیست
سخن پایانی آنکه متاسفانه این موضوع در شعر شاعران جوان نیز دیده می‌شود و شعرهای نسل جوان به‌خصوص پست‌مدرن‌ها، از این مضامین پر است. به این ابیات از محسن‌عاصی توجه کنید:
بهمن بكش! شب‌هاي من لبريز بي‌خوابي‌ست!
بهمن بكش! كه «كِنت»ها امروز قلابي‌ست!
بهمن بكش! بي‌خوابي‌ام مديون سردرد است
بهمن بكش! شب‌هاي بي‌سيگار نامرد است!
بهمن بكش! كه جيب‌مان خالي‌تر از خالي‌ست
بهمن بكش! سيگار ارزان واقعا عالي‌ست!
بهمن بكش! كه چاي بي‌سيگار، بيماري‌ست!
بهمن بكش! دنياي‌مان يك زير سيگاري‌ست!
و این ابیات از علی کریمی کلایه:
فنجان چای... تریاک حل شده... غروب
سر را فقط بکوب به دیوار، هی بکوب
سیگار پشت سیگار آتش بزن... بخند...
این‌ها کفاف وزن زمان را نمی‌دهند

عضویت در کانال تلگرام قانون

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.