کد خبر : 85197 تاریخ : ۱۳۹۷ پنج شنبه ۲۵ مرداد - 13:55
بی قانون/سردت نيست؟ يك شب كه با زره و كلاه‌خود داشتم از قسمت غربى قصر نگهبانى مى‌كردم و از سرما سگ لرزه مى‌زدم ناگهان ديدم كه مردى خوش‌پوش و با هيبت به طرفم در حال حركت است،

قانون-يك شب كه با زره و كلاه‌خود داشتم از قسمت غربى قصر نگهبانى مى‌كردم و از سرما سگ لرزه مى‌زدم ناگهان ديدم كه مردى خوش‌پوش و با هيبت به طرفم در حال حركت است، فورا سيگار را در رودخانه مجاور انداختم و صاف ايستادم. هر چى پر روى كلاه‌خودم بود، ريخت. شخصِ پادشاه بود كه براى سركشى به محل نگهبانى من آمده بود. با مهربانى پرسيد؛ سردت نيست پسر جان؟ گفتم: چرا دارم به فنا مى‌روم اعلیحضرت! گفت: مى‌گويم برايت لباس گرم بياورند و رفت! الان طبيعتا انتظار داريد كه پادشاه فراموش كند و من از سرما بميرم. نه اين چرت و پرت‌ها براى سرگرميه. من تا صبح گوشم از سرما پاره شد و چون منتظر پادشاه بودم نتونستم برم پيش باقى نگهبان‌ها يه چرت بخوابم. پادشاه عنتر هم يادش رفته بود. صبح كه مى‌خواستم محل نگهبانيم رو ترك كنم رو ديوار نوشتم: «٢٧ روز تا پايان خدمت، نبوووود؟»

فرداش به خاطر اينكه ديوار قصر رو كثيف كردم، سه ماه اضافه خدمت خوردم. يك روز در ميان هم نگهبان همون قسمت غربى. پادشاه هم هر شب رد مى‌شد و مى‌گفت: سردت نيست پسر جان؟ كلا رد داده بود طفلى، هر شب اين سوال رو مى‌پرسيد و مى‌رفت.