کد خبر : 85396 تاریخ : ۱۳۹۷ دوشنبه ۲۹ مرداد - 09:38
بی قانون/ما دو بال‌پرواز مرغ‌عشقیم! تقریبا ۱۰ روز است که از تصادف ما می‌گذرد. داشتیم از محضر برمی‌گشتیم و مهر طلاق‌مان خشک نشده بود که وسط اتوبان چمران چپ کردیم.

قانون-تقریبا ۱۰ روز است که از تصادف ما می‌گذرد. داشتیم از محضر برمی‌گشتیم و مهر طلاق‌مان خشک نشده بود که وسط اتوبان چمران چپ کردیم. من 1300تا سکه مهریه‌ام را در جا گرفته بودم و می‌خواستم با پولش بروم کانادا. شهروز هم قرار بود با عشق سابقش بعد از طلاق فرار کند و بروند شمال. اما بر خلاف نقشه‌های‌مان من و شهروز هر دوتای‌مان توی بیمارستان و توی یک اتاق بستری شدیم. به هوش که آمدیم دیدیم هنوز با هم زیر یک سقفیم با این تفاوت که دیگر نمی‌توانیم تکان بخوریم و یکی‌مان از دست آن یکی بزند بیرون. آقای دکتر آمد توی اتاق و با خودکارش زد به کف پای شهروز. شهروز هم زد زیر گریه و گفت: «حس نمی‌کنم آقای دکتر... پای لعنتیمو حس نمی‌کنم» دکتر از بالای عینکش نگاهش کرد و گفت: «چون پات توی گچه اسکل! فیلم زیاد میبینی؟» بله شهروز فیلم زیاد می‌دید و اگر زندگی‌اش را فیلم می‌کردند نهایتا می‌شد یکی از فیلم‌های گیشه قدرت‌ا... صلح میرزایی. دکتر از کنارش رد شد و به طرف من آمد و گفت: «چشمات اذیتت نمیکنه؟» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «آقای دکتر این چه حرفیه من مُهر طلاقم خیسه هنوز» شهروز پشتش را کرد و گفت: «نه بابا خشک شد. به من ربط نداره دیگه. راحت باش دکتر»! دکتر نگاهی به جفت‌مان کرد و گفت: «چی می‌گید؟! با مغز رفتی توی شیشه ممکنه به چشمات آسیب رسیده باشه» آمد جلو و خودکارش را کشید کف پایم و خندیدم. گفت: «میفهمی الان؟!» گفتم: «نه دکتر ولی شوخیتون بامزه‌اس با پای گچ‌دار» مچ پایم را بلند کرد و گفت: «نه این یکی گچ نیست. فلج شدی» شهروز برگشت و به همدیگر زل زدیم. خودش بود که بعد از طلاق اصرار کرد من را برساند. صورتش سرخ شد و اشک توی چشم‌هایش را از این طرف اتاق می‌توانستم ببینم. جعبه دستمال کاغذی کنار تختش را برداشت. نفس عمیقی کشید و جعبه را محکم پرت کرد سمتم و داد زد: «اوخ اوخ دیگه نمیتونی جا خالی بدی زرنگ خانم!» عشق من و شهروز از اولش هم خاص بود. واقعیتش به ما گفتند عشق بعد از ازدواج شکل می‌گیرد و پخته می‌شود. ما هم روی این حساب با هم ازدواج کردیم و رفتیم زیر یک سقف. شب اول نشستیم همدیگر را نگاه کردیم و دیدیم فایده ندارد. حوصله‌مان بدجور سر رفته بود و بلند شدیم رفتیم بیرون بستنی موزی با شکلات خوردیم و شهروز گفت احتمالا از فردا دیگر عشق بعد از ازدواج‌مان شکل می‌گیرد. یک ماه گذشت و ما هر شب حوصله‌مان سر می‌رفت و می‌رفتیم بیرون بستنی موزی با شکلات می‌خوردیم و عشقی شروع نمی‌شد که یک روز بستنی فروش کل ظرف بستنی موزی را پرت کرد توی سطل آشغال پشت سرمان و گفت: «خب برید مشاوره! یا یه میوه دیگه انتخاب کنید شاید موز بهتون نمی‌سازه!» مشاوره که ویزیتش گران بود، برای همین بستنی‌مان را عوض کردیم. اما فکرش را نمی‌کردیم طالبی اینقدر سرد باشد. از فردایش زوایای تنفرانگیز همدیگر می‌آمد جلوی چشم‌مان و دعواهای‌مان شروع شد. تازه فهمیدیم نه تنها عشقی بین‌مان نیست بلکه حال‌مان هم از همدیگر بهم می‌خورد. من هم ریا نباشد دستم سنگین است و یکی دو باری چانه شهروز را آوردم پایین که بالاخره تصمیم گرفتیم طلاق بگیریم و زندگی نکبت‌مان را تمام کنیم. بستنی‌فروش هم آمد شاهد طلاق‌مان شد و بعدش خواستیم برویم آخرین بستنی دو نفره‌مان را بخوریم که چپ کردیم. سعی کردم پاهایم را تکان بدهم و دکتر گفت: «زور نزن! از مرکز قطعه. سرجاتون بمونید تا جوش بخورید» 20 روز بعد از این خبر من و شهروز هنوز توی آن اتاق بستری بودیم و پرستارها داستان ساخته بودند که شهروز شوهر فداکاری است که می‌خواهد به خاطر پاهای من توی این زندگی بماند. از آن طرف شهروز لگنش کمی جوش خورده بود و با ویلچر آمد نقشه‌ای جلویم پهن کرد و گفت راه فرار از بیمارستان را پیدا کرده تا از شر همدیگر خلاص شویم و طلاق‌مان آغاز شود. گفتم: «پس نمیمونی پای این زندگی به خاطر پاهام؟» دستش را برد بین ریش‌هایش و کمی فکر کرد و گفت: «نه بابا مگه فیلمه؟!» با کف دستم کوبیدم توی صورتش و گفتم: «چه فکری کردی بذارم! فرار کنیم». نقشه این‌طور بود که طبق کلیشه‌های ذهن شهروز باید ملحفه‌ها را بهم گره می‌زدیم و از پنجره می‌رفتیم بیرون. گره زدیم و از پارچه‌ها آویزان شدیم که مثل اینکه فقط توی فیلم‌ها پارچه‌ها اینقدر مقاومند. تا آویزان شدیم، پاره شد و از طبقه پنجم پرت شدیم پایین و با وجود اینکه توی فیلم‌ها نمی‌میرند اما ما جا در جا مُردیم. در واقع در راه جدایی خون دل‌ها خوردیم که متاسفانه فردای مرگمان تیتر زدند: «زوج عاشق دیگر نمی‌توانستند با هم قدم بزنند و تصمیم گرفتند با هم پرواز کنند!» من و شهروز هم از روی ابرهایی جدا نگاه‌شان می‌کنیم و می‌گوییم: «بیخیال! مگه فیلمه؟!»