کد خبر : 85492 تاریخ : ۱۳۹۷ سه شنبه ۳۰ مرداد - 09:50
بی قانون/جایی برای پیرمردها نیست تنها راه عبور اکسیژن، سوراخی بود که در فاصله بین دماغِ مردِ عینکی و خالِ گوشتی روی گوشِ پسر دانشجو ایجاد شده بود.

قانون-تنها راه عبور اکسیژن، سوراخی بود که در فاصله بین دماغِ مردِ عینکی و خالِ گوشتی روی گوشِ پسر دانشجو ایجاد شده بود. از همین سوراخ بود که پیرمرد را دیدم وقتی به یکی از اعضای بدن پسر جوانی که کوله روی دوشش بود، چنگ انداخت و همین طور که همراه با اتوبوس می‌دوید نیمی از تنه‌اش را از کنارِ شکمِ مردِ چاقی که جلوی در ایستاده بود عبور داد و خودش را داخل اتوبوس انداخت.

بیش از حد حرفه‌ای به نظر می‌رسید. به خصوص وقتی که دندان مصنوعی‌اش را روی زمین پرت کرد و به بهانه پیدا کردنش از بین جمعیت رد شد و خودش را تا روبه‌روی صندلی من که در وسط اتوبوس بود؛ رساند. در بین آن همه پیرمردی که به ترفندهای مختلف، صندلی‌های اطراف را تصاحب کرده بودند؛ من تنها جوانی بودم که هنوز قافیه را نباخته و سفت و محکم سر جایم نشسته بودم.

حس خوبی داشتم. احساسی که پادشاه شهر «تروی» قبل از فتح قلعه‌اش داشت. احساس آخرین بازمانده از یک نسل فراموش شده که حتی روی صندلی‌های اتوبوس‌های درون شهری هم جایی نداشتند.

وقتی دندان مصنوعی‌اش را پاک می‌کرد و داخل دهانش می‌گذاشت برقی در چشمش می‌درخشید. تقریبا مطمئن شده بود که قربانی‌اش را پیدا کرده است. روشی که انتخاب کرد، یکی از قدیمی‌ترین روش‌ها بود. شاید بیش از حد من را دست کم گرفته بود: کیسه دارویی که به صورت کاملا نمادین در دست گرفته بود را تا جایی که من بتوانم ببینم بالا آورد. گردنش را کج کرد. چند تار موی سفیدش را روی پیشانی انداخت و به قصد تحت فشار قرار دادنِ وجدانِ من، به چشمانم زل زد.

ولی من هم کار کشته‌تر از این حرف‌ها بودم که با این روش‌ها صندلی‌ام را ببازم. به سرعت دستم را تا مچ تو دماغم کردم و برای به هم زدن تمرکز حریف روبه‌روی صورتش تکان دادم. طوری که یک هشت انگلیسی جلوی صورتش نقش ببندد. این کار پاتکی قوی بود که دشمن را به مواضع خود برگرداند اما حریف به مراتب چغرتر و بد بدن‌تر از این حرف‌ها بود. چاره‌‎ای نبود باید خودم را به خواب می‌زدم.

پیرمرد که وارد فاز جدید عملیات شد من تازه چشمانم را بسته بودم.

درد پا، آرتروز، پروستات و کمردرد تنها بخشی از بیماری‌هایی بود که پیرمرد در موردش حرف زد. صدایش را بلند می‌شنیدم. انگار که دهانش را کنار گوش من گذاشته بود. وجدانم شدیدا درد گرفته بود اما سرسختانه مقاومت می‌کردم. یادم هست وقتی از تکرر ادرارش صحبت می‌کرد؛ سکوت سنگینی اتوبوس را برداشته بود.

.

.

.

تنها وقتی از جایم بلند شدم که صندلی کاملا خیس شده بود.