کد خبر : 86157 تاریخ : ۱۳۹۷ شنبه ۱۰ شهريور - 13:44
بی قانون/بابايِ اختلاس‌نكن! طاق باز خوابيده بودم و مچ پاي راستم را كه انداخته بودم روي پاي چپ، با ريتم تكان مي‌دادم. داشتم زيرلب «روزاي روشن خداحافظ» را مي‌خواندم كه بابا سرش را آورد توي اتاق و گفت: «عزاي منو گرفتي قند عسل بابا؟»

قانون-طاق باز خوابيده بودم و مچ پاي راستم را كه انداخته بودم روي پاي چپ، با ريتم تكان مي‌دادم. داشتم زيرلب «روزاي روشن خداحافظ» را مي‌خواندم كه بابا سرش را آورد توي اتاق و گفت: «عزاي منو گرفتي قند عسل بابا؟» از حرفش خيلي خوشم نيامد ولي حسش نبود برايش بلبل زباني كنم و بگويم «دور از جونت بابا جانم»، براي همين غلتي زدم و پشتم را كردم به بابا و به خواندن ادامه دادم و با سوز و گداز بيشتري خواندم «روزاي خوبت بگو كجا رفت؟» بابا سري به تاسف تكان داد و برگشت روي مبل نشست و صداي اخبار را زياد كرد. رفته بود از ماهواره همسايه سيم كشيده بود و اخبارهايي كه خانم مجري وجيهه، با كت قرمز مي‌خواند، گوش مي‌داد. مامان كلافه گفت: «كم كن اون بي‌صاحبو! خيلي خبراي خوبي داره؟» بابا بي‌تفاوت گفت: «كمه!». مامان كه ذوب شدگي بابا در اخبار را ديد، اسكاچ كفي را پرت كرد پس كله بابا و گفت: «بقيه ظرفا مال تو!» بعد هم آمد من را بغل كرد و كنترل را از دست بابا گرفت و نشست جاي بابا. زل زد به صفحه تلويزيون و گفت: «كتش چه شيكه. بذار از مدلش عكس بگيرم!» صداي تلويزيون را قطع كرد تا تمركزش به هم نخورد و دوربين را زوم كرد روي صفحه تلويزيون. بابا گفت: «كم نكن. بذار ببينم بالاخره ما تصميم گرفتيم چطوري زندگي كنيم؟» مامان گفت: «به تو چه. به ما چه! اين چيزا براي ما ظرف تميز نميشه». بابا گفت: «حالا نيست كه چيزي دندون گيري داريم بريزيم تو ظرفا بخوريم. اصلا ميخواي چي كار ظرف تميز، چايي بزن هاني!» مامان پشت چشمي نازك كرد و رويش را از بابا برگرداند و گفت: «ميذاري از اين كت عكس بگيرم يا نه؟» بابا با حالت قهر سكوت كرد و به شست‌وشو ادامه داد. هنوز قهر بابا منعقد نشده بود كه صدايم را انداختم سرم و گفتم: «همه با هم قهر، همه از هم دور» بابا به مامان نگاهي انداخت و گفت: «چشه اين زبون بسته؟» مامان در حالي كه زير لب غر ميزد زبونش كجا بسته است؛گفت: «قهره، پوشكش تموم شده كهنه پيچش كردم بهش برخورده» بابا شانه‌اي بالا انداخت و گفت: «هميني كه هست. شانس آورده همون پوشك قبلي‌ها رو آب نزديم دوباره ببنديم بهش». مامان پوفي كرد و گوشي را برداشت و گفت: «پرايد 40 ميليون؟ يا خدااا! اي بابا، اون روزنامه خوبه هم بسته شد، كاغذ نداشتن! چه وضعيه!» بابا گفت: «سركاريم رسما!» گفتم: «انگار كه خوابيم، كابوس مي‌بينيم». بابا گفت: «آفرين دخترم. با وجود عقل ناقصت خوب گفتي!» من هم گفتم: «عقل كامل تو ما را بس بابا جانم». مامان تشر زد كه: «بي‌تربيتِ وقيح، فلفل بريزم؟» بابا با نيشخند گفت: «خوبت شد نوزاد نادون؟» تا بابا اين حرف را زد شروع كردم به جيغ زدن و گريه كردن. بعد هم مامان گريه كرد. پشت سرش هم بابا. مامان رو به بابا گفت: «پاشو كاري كن، فكر چاره باش». بابا هم آمد من را بغل كرد و آنقدر تكان تكانم داد كه شير و پنير و كره و كشك درون معده‌ام تفكيك شد و همه را به نوبت روي بابا بالا آوردم و همزمان هم كهنه چندبار مصرفم را كثيف كردم. مامان من را از بابا گرفت و گفت: «توام انتخاب كردي ما اين‌طوري زندگي كنيم. نه پول داري نه اختلاس بلدي؛ هر چي هم با بدبختي داده بوديم به اين بچه بخوره ، هدر دادي».