کد خبر : 88400 تاریخ : ۱۳۹۷ شنبه ۱۴ مهر - 19:06
بي قانون/اولین تجربه روی نیمکت جلوی دانشکده ریاضی پاتوق اصلی‌ام نیمکت جلوی دانشکده بود. اواخر ترم 10، یک روز صبح دیدم نیمکتم نیست.

قانون- شهاب پاک‌نگر

پاتوق اصلی‌ام نیمکت جلوی دانشکده بود. اواخر ترم 10، یک روز صبح دیدم نیمکتم نیست. دنیا روی سرم خراب شد، من با آن نیمکت خاطره‌ها داشتم. با عصبانیت از انتظامات جریان را پرسیدم. گفت: «دستور از بالاس، ريیس دانشکده می‌گه این داره آبروی ما رو می‌بره!». وقتی از او سوال کردم که نیمکت بیچاره چه کاری به آبروی دانشکده دارد، جواب داد: «منظورش از این، تو بودی!». مثل مرغ پرکنده، نمی‌دانستم کجا باید بروم. نیمکت بعدی، جلوی دانشکده ریاضی بود اما صاحب داشت. «هستی یاسری» دختری با چهره معصوم، صورت خیلی روشن و همیشه بی‌صدا. آن دوره موج اول فرار مغزهای نسل ما بود و من و هستی تقریبا تنها بازمانده‌های ورودی‌مان. در امور مهاجرت دست سبکی داشتم، کارهای اپلای نصف دخترهای دانشگاه را خودم انجام داده بودم که اگر کسی نتوانست برای تحصیل برود به‌خاطر جوانمردی‌ام با من ازدواج کند ولی از قضا همه به خوبی و خوشی از ایران رفتند.

یک پاتوق جدید می‌خواستم و تصمیم گرفتم جلوی دانشکده ریاضی را تسخیر کنم. رفتم کنار نیمکت و گفتم «می‌تونم اینجا بشینم؟!». هستی یاسری با لبخند جواب مثبت داد. بعد از چند دقیقه از کیفش یک ظرف در آورد و با گفتن: «خودم درست کردم» به من شیرینی تعارف کرد. هستی اولین دختری بود که در یک روز هم با لبخند اجازه داد کنارش بنشینم، هم دستپختش را امتحان کنم. از قدیم گفته‌اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد و آن روز با دستور ريیس دانشکده، همه اولین‌ها را با هستی تجربه کردم. اما یک ضرب المثل دیگر هم می‌گوید «از تو حرکت، از خدا برکت!» پس باید یک حرکتی می‌زدم تا این تجربه‌ها عمیق‌تر شود. از ته دل آه کشیدم و گفتم «این پنج سال چه زود گذشت، همه بچه‌ها رفتن!» لبخند زد و گفت «آره، زندگی همینه!» همان لحظه یک رکورد دیگر ثبت شد، اینکه یک دختر در یک روز دوبار به من لبخند بزند، نه فقط تا آن زمان، بلکه تا دو سال بعدش هم اتفاق نیفتاد. مجموع این اتفاقات بی‌سابقه، باعث شد بروم سر اصل مطلب. دوره ما، یکی از روش‌های دلبری از دخترها، تعریف کردن شکست‌های عشقی بود و من با سابقه 16 شکست عشقی، در این روش، صاحب سبک بودم. گفتم «آره همینه، سهم ما هم تنهاییه». آن دوران هرچه حالِ دلِ آدم خراب‌تر بود، احتمال پیدا کردن همسر مناسب بیشتر می‌شد. دستم را روی قلبم گذاشتم و از کیفم یک قرص در آوردم تا بفهمد چقدر حال دلم خراب است. با لبخند گفت: «می‌خوای برام تعریف کنی؟!» باورم نمی‌شد، اولین دختری بود که به من نگفت ساکت باشم! باید در دلبری سنگ تمام می‌گذاشتم. تا غروب قصه چهار تا از شکست‌های عشقی‌ام را تعریف کردم. موقع رفتن، خانم یاسری با گفتن «اگه خواستی فردا بیا بقیه‌اش رو بگو» دوباره زنده‌ام کرد.

فردای آن روز، بعد از خوردن شیرینی خانگی‌اش، قصه عشق پنجم تا دهم را هم تعریف کردم. این داستان روزهای دیگر هم ادامه داشت و بعد از سه روز، دیدم تمام 16 تجربه را، با ریزترین اتفاقات، اعتراف کردم. چهره هستی و لبخندش یک جوری بود که آدم دوست داشت بیشتر اعتراف کند، برای همین روز چهارم یک‌سری چیزهای شخصی‌تر را تعریف کردم. او در جواب تمام این حرف‌ها فقط لبخندی می‌زد که خیلی آرامش‌بخش بود. آخرِ روز چهارم، اعترافاتم تمام شد. هستی هم این را فهمیده بود، چون گفت: «اگه چیزی ازم می‌خوای بهم بگو». به او گفتم «هر چی؟!» با لبخند همیشگی‌اش تايید کرد. تمام تنم خیس عرق شده بود. نمی‌دانستم چه کار کنم اما جلوی هستی باید صادقانه اعتراف می‌کردم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم «با من ازدواج می‌کنی؟!» لبخند زد و گفت «باشه!» دیگر هیچ چیزی نگفتیم و رفتیم خانه.

باورم نمی‌شد. تمام شب به شرینی وصال با هستی فکر کردم، ولی یک سوال برایم باقی مانده بود. نمی‌توانستم تا فردا صبر کنم، زنگ زدم و گفتم «ببین تو از چی من خوشت اومد که قبول کردی باهام ازدواج کنی؟!». چند ثانیه سکوت کرد اما می‌توانستم چهره‌اش را باهمان لبخند معصومانه تصور کنم. بعد از آن سکوت تلخ و شیرین گفت: «زندگی همینه دیگه، دوست دارم بقیه آدم‌ها شاد باشن، خودم زیاد مهم نیستم. زندگی‌ام رو فدای آدم‌های بیچاره می‌کنم». گوشی را قطع کردم و فقط به سقف خیره شدم. به یک هفته گذشته فکر کردم و اینکه با این اعترافات، اگر جای او بودم به این پیشنهاد جواب مثبت می‌دادم یا نه. می‌دانستم خانم یاسری از روی محبت این حرف را زده ولی یک جای کار می‌لنگید. یک دختر با تمام این حرف‌هایی که از من شنیده، باید عقلش کم باشد تا قبول کند بقیه عمرش را کنارم بگذراند. تصمیم خودم را گرفتم. آخر شب از او خواهش کردم فردا مدارکش را بیاورد دانشگاه. عشق هفدهم‌ام را خودم پراندم، ولی نه خالی خالی. او باید از ایران می‌رفت، چون از من زیاد می‌دانست. صبح هرچیزی داشت را گرفتم و شخصا رفتم دنبال کارهای اپلایش.