کد خبر : 70838 تاریخ : ۱۳۹۵ سه شنبه ۷ دي - 00:00
گفت وگو با «آیدwین» فرزند بهبودیافته سرطانی و قهرمان کیک بوکسینگ ایستاده ام چو سرو فرشید اسحاقی/ درد کشیدن سن نمی‌شناسد؛ آزمایش مغز استخوان، شیمی درمانی، تزریق، همه این‌ها برایم خسته کننده بود. به خاطر شيمي درماني دندان‌هايم سياه شده بودند. دکتر گفت درست کردن آن‌ها فایده ندارد و چون جنس دندان‌هایم آهکی است، باید همه را بکشد. هميشه از خانم دكتر مي‌پرسيدم من کی قطع درمان مي‌شوم. تا اینکه بعد از چند وقت جواب آزمایش مغز استخوانم نشان ‌داد که دیگر حالم خوب است.

سرطان و سرطان و بازهم سرطان. این سال‌ها بسیار از سرطان، انواع آن و قدرت کشندگی بالای آن در جامعه می شنویم. هر روز هم خبری تازه از رشد سرطان هاي مختلف و البته کشف سرطان های تازه می شنویم و گویی سرطان با زندگی ایرانی عجین شده است. هزینه های کمر شکن درمانی و روش های سخت بهبود در سرطان نیز بر کسی پوشیده نیست و اینچنین، وقتی اسم سرطان می آید، تن و بدن همه مان می لرزد. باوری هم در جامعه وجود دارد که سرطان مساوی با مرگ است و مبتلایان، آرزوهای خود در زندگی را بر باد رفته می بینند. این در حالی است که شناخت به موقع و زودهنگام انواع سرطان ها، پیگیری جدی مسیر درمانی و از همه مهم‌تر امید به حیات، می تواند غول سرطان را تبدیل به عارضه ای عادی کند که مي‌ توان با آن زندگی کرد. موسسه محک که چندسالی است حمایت جدی از کودکان سرطانی و تلاش برای کمک به معاش آن‌ها را دنبال می کند، یکی از جاهایی است که می توان امید به زندگی را در آنجا میان صدها مبتلا به سرطان یافت. «آیدین» یکی از بیماران تحت حمایت محک است که داستان زندگی اش، می تواند برای صدها بیمار سرطانی دیگر نیز امید به زندگی آفریده و سال‌ها آن‌ها را روی پای خود نگه دارد. آیدین، شش ساله‌ بود که ناگهان دست و پاهایش از کار افتاد و پدر و مادرش به تب و تاب درمان افتادند. خبر ابتلا به «سرطان خون» شوکه شان کرد. اما آن‌ها با حمایت خیریه ها و تلاشی وافر برای درمان توانستند از «آیدین یاری»، کودک مبتلا به سرطان، قهرمان «کیک بوکسینگ» پرورش دهد که بزرگ‌ترین افتخارش، شکست دادن غول سرطان است. آیدین در گفت وگو با «قانون» درباره روزهای درمان و سال‌ها زندگی با سرطان گفته است که در ادامه می خوانید:

شما اهل ارومیه هستی و درمانت را در بیمارستان مرکز طبی کودکان ادامه دادی. چطور شد که به تهران آمدید؟

6 ساله بودم که دست و پاهایم یک لحظه از کار افتاد و تا مدتی خوب نشد. یکی از پزشکان ارومیه به مادرم گفته بود که فرزندت را هر چه سریع‌تر به تهران ببر. اینجا که آمدم، پزشک‌ها مرا به مرکز طبی کودکان معرفی کردند. ابتدا دکترها تصور می‌کردند که روماتیسم دارم. آزمایش گرفتند؛ روماتیسم نبود. گفتند باید آزمایش مغز استخوان انجام دهند. نتیجه که آمد مشخص شد که سرطان خون دارم. از آن دوران فقط شیمی درمانی یادم می‌آید و سختی‌هایش. موهایم که ریخت، دیگر تحمل بیماری برایم سخت‌تر شد. دیگر خسته شده بودم.

همان هفت سالگی چنین حسی داشتی؟

درد کشیدن سن نمی‌شناسد. آزمایش مغز استخوان، شیمی درمانی، تزریق، همه این‌ها برایم خسته کننده بود. روزهایی سخت که نمی دانستم چه بر سرم می آید. درد فراوان دوره های درمان در سن کم، واقعا سخت و طاقت فرسا بود. بدتر از همه اینکه برای درمان مدام باید از ارومیه به تهران می آمدم و این وضعیت برایم واقعا سخت بود.

قاعدتا در چنین شرایطی خانواده هم با مشکل اقامت روبه‌رو بودند. هر چه باشد رفت و آمد به ارومیه خیلی سخت است.

آن زمان اقامتگاه محک تازه افتتاح شده بود؛ سال 83. من روزها در مرکز طبی درمانم را ادامه می‌دادم و برای استراحت با سرویس به اقامتگاه می‌آمدیم. از این لحاظ مشکلی نداشتیم. پدرم ارومیه بود و فقط هفته‌ای یک بار به تهران می‌آمد و اقامتگاه باعث شده بود تا کمتر نگران من و مادرم باشد.

پس از این طریق با محک آشنا شدی؟

همان روزی که وارد بیمارستان مرکز طبی شدیم، یکی از مددکاران داوطلب محک برایم فرم پذیرش پر کرد تا بتوانم از همان ابتدا هزینه‌هایم را دریافت کنم. آمدن به محک خیلی در روحیه‌ام تأثیر داشت. به اتاق بازی اقامتگاه می‌رفتم و با بقیه بچه‌ها بازی می‌کردم. مادرم هم مشاوره می‌شد. بعدها فهمیدم که مددکاران و روانشناسان محک که با مادرم صحبت می‌کردند، چقدر در اینکه بیماری من را بپذیرد، نقش داشتند.

درمانت چقدر زمان برد؟

حدود 7 سال. يادم است چند بار خواب مشهد را ‌ديدم. برای خانم دكتر کوچک‌زاده تعريف كردم. خانم دکتر هزینه سفرم را پرداخت کردند و همراه پدر و مادرم با قطار رفتيم مشهد. حرم امام رضا(ع) بودم که احساس کردم دست و پایم تکان می‌خورد.

تهران که آمدیم خانم دکتر از شرایط درمان ابراز امیدواری کرد و گفت من را ببرند شهرمان شاهین‌دژ تا آب و هوایی عوض کنم. پایمان به شاهین‌دژ نرسیده بود که شکمم ورم کرد و مجبور شدیم به سرعت به تهران بیاییم. آزمایش‌ها هیچ چیز نشان نمی‌داد. به سرعت عمل کردند و خدا را شکر چسبندگی روده بود و ربطی به پیشرفت سرطان نداشت. بعد از آن باز هم چند سالی شیمی‌درمانی شدم تا اینکه در 13سالگی قطع درمانم اعلام شد.

یعنی هفت سال درگیر بیماری بودی؟

بله. هفته‌ای دو بار شیمی درمانی داشتم. گاهی به شاهین‌دژ می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. اما بیشترین زمانم را در تهران بودم.

پس درس خواندن چی؟ مدرسه را چه می‌‌کردی؟

با اينكه فلج بودم و نمي‌توانستم راه بروم اما در همان بیمارستان درس می‌خواندم و امتحان می‌دادم. حتی توانستم خانم دکتر را راضی کنم تا برخی امتحان‌هایم را در مدرسه بدهم.

همکلاسی‌هایت در جریان بیماری‌ تو بودند؟

بله. یکی از دوستانم همیشه کنارم بود و در درس‌های مدرسه کمک‌ می‌کرد. حتی مشق‌هایم را برایم می‌نوشت (می‌خندد). سه تا از دوستانم از همان دوران هستند. دیگر مثل برادرم شده‌اند.

از روزی برایم بگو که متوجه شدي درمانت تمام شده است.

هميشه از خانم دكتر مي‌پرسيدم من کی قطع درمان مي‌شوم. تا اینکه بعد از چند وقت جواب آزمایش مغز استخوانم نشان ‌داد که دیگر حالم خوب است. اوايل سه ماه به سه ماه برای معاینه می‌آمدم. تا اینکه فاصله معاینه‌هایم بیشتر شد و این روزها سالی یک بار می‌آیم تا آزمایش CBC انجام دهم.

شنیدم که قهرمان کیک بوکسینگ هستی و مدال داری.

پنج سال پیش پدرم از دنیا رفت و من افسردگی شدیدی گرفتم. دوستان برادرم ورزشكار بودند. برای اینکه روحیه‌ام تغییر کند، من را به باشگاه ‌بردند. همان شد آغاز به کار فعالیت من در رشته کیک بوکسینگ. در مسابقات استانی و کشوری بسیاری شرکت کرده‌ام و توانستم مقام به دست آورم. در مسابقات بین‌المللی نیز حضور داشتم و امیدوارم به زودی مدال طلایی‌ رنگ جهانی را برای مردم کشورم کسب کنم.

آیدین، اگر حالت خوب است پس چرا به محک می‌آیی؟ برای همان آزمایش‌ها.

هم آزمایش‌های دوره‌ای و هم استفاده از خدمات حمایتی محک. راستش به خاطر شيمي درماني دندان‌هايم سياه شده بودند. دکتر گفت درست کردن آن‌ها فایده ندارد و چون جنس دندان‌هایم آهکی است، باید همه را بکشد. هزینه درمان را محک پرداخت کرد. برای مشاوره هم می‌آیم. واقعیتش با وجود محک نگران هیچ چیزی نیستم. همیشه با محبت و مهربانی از من استقبال می‌کنند. به نظر من اگر محك نبود بسیاری از کودکان مبتلا به سرطان از دنیا می‌رفتند. من اول خدا را داشتم و دوم اینجا را . محک به من زندگی و امید داد. اگر محك نبود بابا مجبور بود خانه را بفروشد و كارش را هم از دست بدهد.

الان که توانستی سرطان را شکست بدهی، درباره این بیماری چگونه فکر می‌کنی؟

سرطان، يك امتحان خدادادي است. خدا با این امتحان ایمان و تحمل آدم‌هایی را که دوستشان دارد می‌سنجد.

حرف آخر؟

به بيماران مبتلا به سرطان می‌گويم اميدشان را از دست ندهند. به خدا توکل كنند و هيچ وقت در زندگي نااميد نشوند. دنيا مثل چرخ و فلك است. یک بار تو بالایی و یک بار دیگری. در همه موارد امیدت به خدا باشد. به مردم هم می‌گویم کودکان مبتلا به سرطان را فراموش نکنند. آن‌ها به کمک مردم نیاز دارند.